مدح و شهادت حضرت عباس علیهالسلام
رخصت از عشق گرفته است علم بردارد یاعـلی گـفـتـه و شـمـشیر دو دم بردارد خیمهها سوز عطش داشت، پریشان میرفت مشک بر شانۀ خود حضرت باران میرفت کوفـیان بهت زده، محو رجـزخـوانی او هـیـبت حـیـدریاش طلـعـت پیـشانی او لشکر از غرش این شیر به تنگ آمده است این جوان کیست که اینگونه به جنگ آمده است؟ شده پُـرِ ولـولـه با هر قـدمش قـلب سپاه گــفـت: لا حـــول و لا قــوة الا بــالــلـه کـودکـان چـشـم به راهـنـد ولی آه، نـشد آسمان تـیـره شد و صحـبتی از ماه نشد دامن دختری از سوز چپاول میسوخت باغبان از نفس افتاد، ولی گل میسوخت |